آرای عرفانی بدیع‌الزمان سعید نورسی- قسمت 9

نورسی هنگام سخن از «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ» می‌گوید: «… بسم‌الله دارای جهت‌های مختلف ازجمله طلب یاری، تبرک، مهربانی و رأفت است و در آن موضوعات و اهدافی وجود دارد که نقطه اساسی و همانند فهرستی برای کل قرآن محسوب می‌شود و نیز در آن انواع مقام همانند: یکتاپرستی، تنزیه خداوند، ستایش، جمال، جلال، احسان و غیره وجود دارد.»[298]
وی برای سالک مقاماتی همانند، مقام معرفت غیبی و بالاتر از آن مقام حضور و سلام قائل است.[299]
نورسی مقامات را دارای ابهام و پیچیدگی می‌داند. وی علت فریب خوردن برخی از مردم در موضوع حضرت مهدی و مهدویت به خاطر ادعای مهدویت از سوی بسیاری و پذیرش آن‌ها از سوی برخی مردم را سردرگمی و پیچیدگی در مقامات می‌داند و نه کذب و دروغ مدعی مهدویت. «مهم‌ترین دلیل آن، وجود برخی مقامات اولیا است که در آن ویژگی‌ها و وظایف مهدی وجود دارد؛ و در آن نسبت‌ها و ارتباط‌های خاصی با قطب اعظم و با خضر وجود دارد. آن مقام‌ها برای اولیا، ارتباطی با برخی بزرگان به وجود می‌آورد تا اینکه به آن مقام‌ها، مقام خضر، مقام اویس و مقام مهدی گفته می‌شود و کسانی آن مقام یا جزئی از آن، یا سایه‌ای از آن را به دست می‌آورند و پیش خود فکر می‌کنند همان افراد معروف و مشهور هستند. یکی خیال می‌کند که خضر یا مهدی است یا قطب اعظم است.»[300]
نورسی برخی مقام‌ها چون مقام توکل، رضا[301] شکر[302]، محبوبیت، نبوت[303] و ولایت[304] را نام‌برده است.

3-3-3 لوح محفوظ

لوح در لغت صفحه‌ای است که بر روی آن می‌نویسند. نسفی درباره لوح محفوظ می‌گوید: بدان که لوح محفوظ عام است و لوح محفوظ خاص است. لوح محفوظ عام آن باشد که هر چیز در این عالم بود و هست و خواهد بود، جمله در وی مکتوب بود؛ و لوح محفوظ خاص آن بود که بعضی در وی مکتوب بود. چون این مقدمات معلوم کردی اکنون بدان که لوح محفوظ چهار است: اول جبروت است و جبروت لوح محفوظ عام است از جهت آنکه ماهیات موجودات جمله به‌یک‌بار در جبروت بودند و از وی پدید آمدند.[305]
در لوح محفوظ یا ام‌الکتاب، مقدار و تعداد مخلوقات را که پنجاه‌هزار سال قبل از آسمان و زمین خلق شوند، نوشته‌شده است. در قرآن مجید فرموده است «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَّجِیدٌ» (بروج، 21) و «فِی لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ» (بروج،22) نسفی می‌گوید: و هر چیز که در لوح محفوظ و کتاب خدای نوشته است درین عالم سفلی آن چیز ظاهر خواهد شد؛ و هر چیز که در لوح محفوظ و کتاب خدای نوشته است، هیچ‌کس را بر آن اطلاعی نیست.[306]
ازنظر فلاسفه، عرفا و صوفیه لوح محفوظ همان نفس فلکی می‌دانند. ابن‌سینا و غزالی قائل هستند: عارف آنچه در لوح محفوظ است، می‌خواند. نورسی لوح محفوظ را شامل «کتاب مبین» و «امام مبین» می‌داند که تمام حوادث موجودات در این دو ثبت‌شده و این دو در لوح محفوظ است.[307]: «امام مبین حکم فهرست و برنامه‌ها درخت خلقت را دارد، ریشه‌ها، شاخه‌ها و ترکه‌های آن درگذشته، آینده و عالم غیب امتداد دارد. امام مبین به این معنا، قدرت الهی را ثبت می‌کند و قانون اساسی پایه است. ذرات با حرکت و وظایف خود در اشیا با قانونی از آن قوانین و حکم‌هایی از آن‌ها، سازگاری دارد؛ اما کتاب مبین بیشتر از تأکید به عالم غیب، به عالم شهادت یعنی زمان حاضر تأکید دارد، همان‌گونه که به گذشته و آینده توجه دارد، بنابراین نامی برای قدرت و اراده الهی است به تعبیر دیگر، امام مبین قدر الهی و کتاب مبین قدرت الهی را ثبت می‌کند.[308]

3-3-4 لوح محو و اثبات

در نزد عارفان «وجود به‌شرط جزئیه مفصله متغیره، مرتبه اسم ماحی و اثبات است.»[309] نورسی لوح محو و اثبات را لوح مستقل و نوعی از ثبت‌های لوح ازلی می‌داند: «لوح محو و اثبات، آن ثبتی است که لوح محفوظ بزرگ ثابت همیشگی را تغییر می‌دهد؛ و لوح کتابت و محو دارای دایره ممکنات یعنی اشیا پیوسته در معرض خطر به‌سوی مرگ و زندگی و به‌سوی فنا و وجود است.»[310] نورسی تقدیرهای عالم غیب برای اهل کشف را وقوع مقید و وابسته به برخی شروط می‌داند که تأخیر در وقوع آن حادثه، به تأخیر در شروط است؛ و به تأخیر افتادن تقدیرهایی که اولیا اصحاب کشف از آن‌ها اطلاع دارند را مقدرات مطلق، بلکه به شروطی مقید دانسته که عدم ایجاد آن شروط، آن حادثه را ایجاد نمی‌کند، چون آن حادثه همانند اجل معلق است؛ و در لوح محو و اثبات که نوعی از انواع ثبت لوح ازلی است نوشته‌شده است بنابراین بسیاری از کشف‌ها به‌ندرت به لوح ازلی می‌رسد.»[311] نورسی «الواح مثالی» را نوع دیگر و نمونه کوچکی از لوح محفوظ[312] و لوح محفوظ را نمونه‌ای از عالم مثال و کسی را که حافظه‌ای قوی دارد، نمونه‌ای از لوح محفوظ می‌داند.»[313]

3-3-5 فنا

فنا واژه‌ای عربی و در لغت به معنای نیست و نابود شدن به کار می‌رود. در اصطلاح عارفان، فنا یعنی فنای بنده در حق که جهت بشریت بنده در جه ربوبیت حق محو می‌شود. یا به‌عبارت‌دیگر فناء سقوط اوصاف مذمومه است؛ و اینکه سالک هیچ‌چیزی جز خدای نبیند و جز او چیزی دیگری نداند و نفس خود را فراموش کند و همه‌چیز را در علم جز خدای به دست فراموشی بسپارد. در این هنگام کلماتی از قبیل: «اناالحق»، «لیس فی الدار غیر الله» و «لیس فی الوجود الا الله «گوید.[314]؛ و یا «بقا» به قیام اوصاف محمود اشاره می‌کنند. فنای بنده از اوصاف و افعال مذموم، عدم آن اوصاف و افعال است؛ همچنان که فنای او از نفس خود و خلق، زوال احساس او به خود و به خلق است.[315]
در نظر نورسی، بین فنا و اسمای الهی ارتباط و علاقه‌ای وجود دارد.: «دیدم که زوال و نابودی اشیا همان نو شدن برای آن شیء و برای امثال آن است، لذا نو شدن یک سرگرمی لذت‌بخش شبیه به نو شدن زیبایی حباب رود جاری زیر نور خورشید است. پس به‌یقین دانستم که زوال و نابودی اشیا، نو شدن برای تجلیات جمالی اسمای حسنی خداوند و برای فنا نیستند.[316] بلکه برای بقا هستند.»[317]
نورسی حب به بقا در انسان را فطری و آن را مرتبط با اسمای الهی می‌داند: «در درون هرکسی بدون اینکه متوجه آن باشد، عشق به بقا هست و به وجود مطلق کامل و بقای آن توجه دارد و حب بقا برای وجود، سایه تجلی‌ای از تجلیات نامی از نام‌های کامل مطلق است و برای همین محبوب است. هرچند این محبت فطری راه خود را فراموش کرده و به خاطر غفلت گم‌شده و عاشق بقای آینه‌شده است. بااین‌حال، «حسبنا الله و نعم الوکیل» آمد تا پرده کنار رفت و من با حق الیقین وجود لذت، بقا و سعادت را احساس کردم، دیدم و چشیدم بلکه بیش‌تر و کامل‌تر از آن‌ها، یقین و باور و ایمان من، به بقای باقی صاحب‌کمال و پروردگار واقعی من است که با بقای خود، حقیقت باقی بدون فنا برای من به حاصل شد و به‌وسیله شعور ایمانی دانستم که ماهیت من زیر سایه اسم ماندگار و جاوید بدون فنای او است.[318] نورسی با تأکید بیشتر می‌گوید: ای فانی، بقای تو کافی است. تو بعد از فنای برخی از وجوه خود، در علم او مشهور و در شهود او آگاه هستی.[319]
نورسی به‌طورکلی درباره فنا و بقا بر این نظر است که چون مخلوقات متعلق و مخلوق خداوند هستند، فنای کامل ندارند؛ و بین اشیا و اسما و صفات خداوند ارتباطی وجود دارد؛ آنچه برخی اصحاب کشف و متفکران افراطی حکم به وجود فنای مطلق می‌دهند، غیرواقعی و نادرست است، چون ذات، اسما و صفات خدای سبحان دائمی و همیشگی است، ناگزیر اهل بقا و باقی‌های موجود در علم بقا که آینه‌ها، جلوه‌ها، نقش‌ها و نشانه‌های خداوند هستند، قطعاً و ضرورتاً به سمت فنای مطلق نمی‌روند و در آن‌ها جلوه‌های ظاهری اسمای الهی باقی هستند که سایه وجود سرمدی را حمل می‌کنند و برای او حقیقت ثابت است که گویی نوعی سایه ثابت برای اسم باقی و ابدی است.[320]

3-3-5 لیله القدر

شب قدر شبی است که قرآن بر پیامبر نازل شد. در آنکه شب قدر کدام شب است اختلاف است. غالباً آن را در دهه سوم ماه رمضان می‌دانند. به نزد عارفان، لیلة القدر شبی است باعزت و شرف که هر که در آن طاعت به‌جای آورد عزیز می‌شود. شبی است که سالک را به تجلی خاص مشرف می‌کنند تا به تجلی، قدر و مرتبه خود را نسبت به محبوب شناسد و آن‌وقت، ابتدای وصول سالک به‌عین جمع و مقام اهل کمال در معرفت است.[321]
کاشانی می‌گوید: شب قدر از بین شب‌ها مختص به تجلی که در غیر آن شب نیست؛ اما اهل ظاهر آن را به برخی شب‌های رمضان اختصاص می‌دهند و بیشتر در ده روز آخر ماه رمضان. ولی اهل طریقت با شب خاصی مطابق نکرده‌اند، بلکه گفته‌اند در تمام شب‌های سال قرار دارد و ابن عربی بیان کرده که او شب قدر را در نیمه شعبان و غیره نیمه شعبان دیده است.[322]
نورسی لیله‌القدر را یک‌شب و برتر از هزار ماه دانسته است.[323] باآنکه برای ماه‌های حرام مانند رمضان و شعبان ارزش و فضیلت فوق‌العاده‌ای قائل است[324] اما وی ضمن برشمردن حسنات آن[325]، لیلة القدر را شبی از شب‌های سال می‌داند که برای ادراک آن حرص و ولع و تمام سال تکاپو برای درک آن شب مبارک و پذیرش و همراهی با آن ضروری است. این سیر و سلوک یک‌ساله برای توفیق درک آن شب، مسلک بسیاری از طریقت‌هاست.
نورسی می‌گوید: با جدایی جسم مادی، ایجاد روح به تجرد و دیدن شب قدر باروحی که مقید به زمان نیست، روح گسترده می‌شود و گذشته و آینده نسبت به دیگر اوقات همانند زمان حاضر می‌شود.
همچنین علت برتری شب قدر از هزار ماه را ارتباط باقاعده جاری بین اهل ولایت و حقیقت به نام «بسط الزمان» می‌داند. نورسی حوادث فراوان را که برای اولیای صالح اتفاق می‌افتد، تأییدی می‌داند بر اعمال برخی که در یک دقیقه اعمالی به‌اندازه یک روز کامل انجام می‌دهد؛ و برخی اعمالی در یک ساعت انجام می‌دهند که اهمیت آن از انجام آن دریک سال کامل بیشتر است و برخی قرآن را در یک دقیقه ختم می‌کنند. وی با این قاعده، زمان معراج را حل می‌کند. زمانی که دقایقی بیشتر نبوده، اما در حکم سال‌های زیادی است[326] و می‌گوید: مدت چندساعته معراج وسعت و احاطه و درازایی به‌اندازه هزاران سال دارد، زیرا (پیامبر) از طریق معراج وارد عالم بقا شد. عالم بقایی که چند دقیقه آن، هزاران سال این دنیا را شامل می‌شود.»[327] نورسی حوادث مربوط به «بسط زمان» را که بین اولیا الله به‌وفور اتفاق می‌افتد، بیان کرده است.[328]

3-3-6 سیر و سلوک

سلوک در لغت عرب عبارت است از رفتن علی الاطلاق، یعنی رونده باید در عالم ظاهر سفر کند و شاید که در عالم باطن سیر کند؛ و به نزد اهل تصوف عبارت است از رفتن مخصوص و آن سیر الی الله و سیر فی الله است.[329] ابن عربی سلوک عرفانی را دارای سه قسمت آغاز، وسط و پایان می‌داند و می‌گوید: توفیق سیر و سلوک دارای آغاز و وسط و پایان است؛ که آغاز آن اسلام یعنی انقیاد نهان کلی، میانه آن ایمان یعنی تصدیق پیغمبر کتابش و پایان آن اسلام با مراتب آن است.[330]
سلوک طی مدارج خاص از سوی سالک راه حق برای رسیدن به مقام وصل و فنا. ازجمله مدارج آن: توبه، مجاهده، خلوت، عزلت، ورع، زهد، صمت، خوف‌ورجای، حزن، جوع، ترک شهوت، خشوع و تواضع است.[331] نسفی در انسان کامل درباره سلوک آورده است: «… به نزدیک اهل تصوف، سلوک عبارت از رفتن مخصوص است و همان سیر الی الله و سیر فی الله است؛ و سیر الی الله نهایت ندارد و سیر فی الله نهایت ندارد…»[332]
سیر و سلوک نزد نقشبندیه مهم و در خلوت صورت می‌گیرد. نورسی دراین‌باره از گلستان سعدی حکایتی نقل می‌کند که با این مضمون که عارفان برای نجات ایمان دیگران و خود، اما علمای مدارس تنها برای نجات خود تلاش می‌کنند.[333] وی مدرسه رسائل النور را مدرسه شرعی می‌داند که واعظان را برای ورود در سیر و سلوک درس بزرگ دعوت می‌کند. نورسی حقیقت معراج را عبارت از سیر و سلوک و مقابله می‌داند. »[334] از فواید سیر و سلوک و هدف آن، «نجات از وحشت تنهایی و احساس انس معنوی در زندگی دنیا و برزخ… و دور کردن اوهام و شبه‌ها از نفس است.»[335]

3-3-7 عشق الهی

عشق به کسر اول در لغت به معنی از حد خود گذشتن در دوستی و شیفته و دیوانه شدن از نهایت دوستی است. نزد اهل سلوک بذل همه‌چیز و تحمل همه‌چیز است. در نوشته‌های صوفیه درباره عشق الهی سخنان فراوانی هم به شعر و هم به نثر وجود دارد. ظاهراً رابعه عدویه اولین فردی است که درباره آن سخن گفته است.[336] نسفی درباره جایگاه برتر عشق می‌گوید: ذاکران خداوند در دوجهان چهار مرتبه‌دارند. بعضی در مرتبه میل، بعضی در مرتبه ارادت، بعضی در مرتبه محبت و دسته آخر در مرتبه عشق هستند. این‌ها اهل تصوف هستند که با عروج خود به مرتبه عشق می‌رسند.[337] نورسی موضوع عشق الهی را می‌ستاید، بلکه عشق را نتیجه و دلیل خلقت قرار می‌دهد و می‌گوید: «محبت جدی و عشق صادق که قلب عالم با آن می‌تپد، دلیلی است بر معشوقی دائمی و پایدار و همان‌طور که اگر چیزی در خود درخت نباشد، در میوه ظاهر نمی‌شود، عشق الهی هم که بر قلب انسان تسلط می‌یابد، میوه عالم هستی است که عشقی خالص و محبتی صادق را با اشکالی گوناگون، در تمام خوان عالم قرار داده و با شکل‌های گوناگون آشکار کرده است و این عشق و محبت از محبوبی ابدی و پایدار سخن می‌گوید.»[338] «… برای این‌که از چیزی محدود و متناهی، الواحی نامحدود و لایتناهی؛ و از یک شخص، اشخاص بسیار؛ و از یک حقیقت، حقایق فراوان نشان بدهند، در نسبت با آن عشق مقدس الهی و مبتنی بر آن راز قائم بالذات بودن، هستی را عموماً و پی‌درپی با تجلیات خود تازه، نو و متحول می‌کند.»[339]
3-3-8 حقیقت محمدیه
از موضوعات و آموزه‌های مهم، کلیدی و قابل‌بحث عرفان اسلامی و از اعتقادات عارفان و صوفیان که ریشه در انسان کامل دارد حقیقت محمدیه است. مراد از آن به‌اصطلاح متصوفه و عرفا، ذات احدیت به اعتبار تعین اول و مظهر اسم جامع الله است.[340] حقیقت محمدیه از آموزه‌هایی است که در بحث انسان کامل موردبحث و بررسی قرارگرفته است. در جامع الاسرار آمده است که قطبیت کبری که مرتبه قطب الاقطاب است همان باطن نبوت محمد (ص) و خاتم الاولیاء و قطب الاقطابی جز همین باطن خاتم الاولیاء نیست.[341] (جامع الاسرار ص 384.) در نص النصوص آمده است حضرت محمد (ص) بزرگ‌ترین، عظیم‌ترین موجودات و مخلوقات ازنظر صورت و معنا است. ازلحاظ مقام و مرتبت اشرف انبیاء و رسل است. صورت حق، سایه او و خلیفه اوست.[342]
ابن عربی آن را با عنوان حقیقة الحقایق به معنای تعین اول از ذات الهی که اسم اعظم و جامع تمام اسما است و از آن تمام عوالم به ظهور رسیده است نام می‌برد.[343] عارفان اسم جامع الله را که همان انسان کامل است، حقیقت اصلی و باطنی رسول اکرم (ص) می‌دانند. آن‌ها حقیقت محمدیه را امری ازلی و ابدی می‌دانند که در صقع ربوبی جای دارد و در هر عصر و زمانی و طبق ضرورت شرایط زمانی و مکانی به شکلی جلوه می‌کند؛ و یکی از انبیای الهی به ظهور می‌رسد و این مسیر تکاملی در ظهور آن حقیقت ادامه می‌یابد تا زمان ختمی که به شکل کامل در شخص عینی و بدن عنصری پیامبر (ص) تجلی‌یافته است. لذا تمام انبیای از اصل و ریشه واحدی بوده و باهم تفاضل طولی دارند تا اینکه نوبت به رسول (ص) می‌رسد که با آن حقیقت مطابقت کامل دارد و در اصل آن حقیقت، حقیقت باطنی او است.[344]
حقیقت محمدیه یعنی اینکه پیامبر (ص) اول مخلوق خداوند، از نور خلق‌شده و تمامی مخلوقات از او خلق‌شده‌اند. وی غایت و نتیجه مخلوقات است از حیث مرتبه نبوت و رسالتش در ادوار و اعصار متمادی به‌صورت رسولان و انبیای از آدم گرفته تا خاتم ظاهر گردیده و با ظهور شخص محمد عربی (ص) که اکمل و افضل انبیای و رسل خاتم ایشان است و شریعتش ناسخ تمام شرایع هست، انقطاع و خاتمه پذیرفته است؛ بنابراین تمام انبیای از آدم تا عیسی مظاهر آن حقیقت و نواب و ورثه او هستند چون مقام نبوت برای حقیقت محمدی متحقق بود درحالی‌که هنوز آدمی وجود نداشته است.[345] عبدالکریم جیلی در کتاب انسان کامل حقیقت محمدیه را اصل تمام مخلوقات خدا قرار داده است.[346]
نورسی از مدافعان سرسخت حقیقت محمدیه است: وی حقیقت محمدیه را چراغ و روشنایی تمام جهانیان و حضرت محمد (ص) را محور فخر و بزرگی انسانیت و انسان کامل حقیقی می‌داند که انسان‌ها را به خدا دعوت می‌کند…»[347] نورسی درباره حضرت محمد (ص) به‌عنوان انسان کامل، جامع و تکمیل‌کننده، علت آفرینش آسمان‌ها، علت نهایی و میوه آن است.[348] «بدون تردید میلیاردها اهل ایمان تأیید و تصدیق می‌کنند که حقیقت محمدیه، بذر اصلی و علت آفرینش هستی و کامل‌ترین ثمره آن است».[349] دلیل این عقیده نورسی حدیث قدسی: «لولاک لما خلقت الأفلاک»: یعنی اگر محمد (ص) نبود، خداوند خلق را نمی‌آفرید…[350]
نورسی حقیقت محمدیه را از عقیده‌های مسلمین و برگرفته از نصوص قرآنی می‌داند که پس از وفات رسول (ص) هم بر انسان فرود می‌آید، پس با خودش زمزمه می‌کند: زمانی که در حالت تأثر و تأسف بودم، ناگهان نوری از جانب حقیقت محمدی به فریادم رسید، همان‌طور که به فریاد هر مؤمنی می‌رسد و دردش را دوا می‌کند، ازاین‌رو حزن و اندوه بی‌حد من به سرور و شادی بی‌نهایت تبدیل شد».[351]

3-3-9 اقطاب

عبدالرزاق کاشانی قطب را آن یگانه‌ای می‌داند که موضع نظر خدا در هرزمانی است و او بر قلب اسرافیل (ع) است. جمع قطب و آن رهبر بزرگ اهل طریقت و حقیقت است. قطب کسی است که اهل حل و عقد بوده و از اولیای الله است و خدا، طلسم اعظم بدو عنایت می‌فرماید. قطب در عالم وجود به‌منزله روح است در بدن، در تعریف دیگری، قطب از مردان خداست که ارشاد و هدایت خلق بدو واگذارشده و مدار متصرفات او از عرش تا فرش است.[352]
قطب تنها کسی است که موضع نظر خدای تعالی است از همه عالم و در همه زمان‌ها و بر قلب اسرافیل است؛ یعنی اینکه قطب سبب حیات حقیقی است بر اهل عالم و او موضع نظر خدای تعالی است جهت مشاهدات موجودات غیب و شهادت.[353] قطب و معصوم، یا قطب و امام در نزد امامیه، دو لفظ مترادف‌اند که مصداقش یک شخص واحد است و او خلیفه خدا در زمین است. چنان‌که علی (ع) به آن اشاره‌کرده است.[354]
به نظر نورسی، قطب یک جایگاه عالی از مراتب اولیای و صالحان دین خدا است.[355] وی شاگردان واقعی رسائل النور که خدمت ایمانی را فوق هر چیزی می‌بینند، حتی اگر به آن‌ها درجه قطبیت ببخشند، بازهم خدمت ایمانی را برای حفظ ایمان و اخلاص برتر، بلکه حتی درجه قطبیت را کمتر و خدمت ایمانی برای حفظ اخلاص را بر آن برتری می‌دانند»[356] این قطبیت برای ارشاد مردم کم درجه‌ترین است و ارشاد حقیقی خالص ده نفر از مردم برای خدمت حقایق ایمانی و آموزش حقایق ایمانی به آن‌ها از هر چیزی حتی از ارشاد و راهنمایی هزار تن از مردم به قطبیت اعظم برتر است، زیرا آن قسمی است که بر کمیت برتری دارد.»[357] نورسی دین‌داران صادق و مسلمانان جدی و استوار را که در زمانه بی‌ثبات عصر خود متزلزل نمی‌شوند، مانند یک ولی و حتی یک‌قطب می‌بیند.[358]

3-3-10 کشف

کشف به معنای پرده برداشتن، برهنه کردن و اصطلاحاً ظهور آنچه در خفا است. قونوی در مقدمه فصوص خود اصطلاحاً کشف را اطلاع به ماورای حجاب از معانی غیبی و امور حقیقی به وجود یا شهود نامیده است و آن‌ها را به معنوی و صوری تقسیم می‌کند. عزالدین کاشانی به حالتی که در حضور بدون غیبت به‌صورت گاه‌گاه برای اهل خلوت دست می‌دهد، طوری که دراثنای ذکر و استغراق حالتی اتفاق می‌افتد که از محسوسات غایب می‌شوند و بعضی از حقایق امور غیبی بر آن‌ها کشف می‌شود، کشف یا مکاشفه می‌گوید. وی سپس مکاشفه را از حیث متعلق، به دو قسم غیب و شهادت تقسیم کند; اگر مکشوف انسان از عالم حس و شهادت بود، کشف شهادت و اگر از عالم غیب، کشف غیبی خواهد بود.[359] به‌طورکلی کشف در اصطلاحات صوفیه، اطلاع بر معانی غیبی، وجود و شهود که در پشت حجاب است. این کشف در میان صوفیه از راه مرتبه فنا و با مجاهده، سیر و سلوک به دست می‌آید. صوفیه رسیدن به حقایق غیبی مانند دیدن فرشتگان، اطلاع بر لوح محفوظ، دیدار پیامبران پس از رحلت ایشان در زمان بیداری، حتی کشف احکام شرعی را قبول دارند.[360]
سراج کشف را آشکار شدن آن چیزی می‌داند که بر فهم پوشیده است. پس بر بنده آشکار شود چنان‌که آن را به چشم خویش می‌بیند. ابو محمد جریری گفت: هر که بر آنچه بین او و خدای تعالی است به تقوی و مراقبت عمل نکند، به کشف و مشاهده نرسد.[361]
نورسی برای اهل کشف منزلت بزرگی قائل است و از اجماع آن‌ها بر مسائل شرعی سخن می‌گوید.[362] به نظر وی تمامی ادیانی که مستند به وحی هستند در موضوع اهل کشف اجماع دارند. نورسی اخبار غیبی از آینده را به جمعی از اهل کشف و ولایت اختصاص داده است. مثلاً آورده است: ابن عربی را به خاطر اینکه بسیاری از اخبار غیب را در سوره روم یافته و نیز احمد سر هندی را به خاطر اینکه بسیاری از اشارات معاملات غیبی را در حروف مقطعه اوایل سوره‌ها دیده است.[363] را به حقیقت، دقیق‌ترین طبع و لطیف‌ترین شعور و روشن‌ضمیرترین انسان‌ها یعنی اولیای صالح و اهل کشف و شهود می‌داند.[364] وی می‌گوید: «رسول اکرم (ص) با دو بال رسالت و ولایت دارای نیروی برتر و فراتر از تمام پیامبران قبل از خود و تمام اولیا و اصفیاء پس از خود است. با این نیروی انبوه در مقابل شناخت خدای سبحان پنجره عظیم را به‌اندازه عالم اسلامی گشوده است و میلیون‌ها عالم محقق، اصفیا و صدیقین، مانند امام غزالی، امام ربانی، ابن عربی و شیخ گیلانی، از خلال آن پنجره، کنجکاوانه دقت و تأمل کردند. آن‌ها و دیگران از خلال این پنجره باز به مطالعه می‌پردازند و آن را برای دیگران بیان می‌کنند.»[365]
نورسی بسط زمان و وقوع آن را برای برخی اولیا و اهل کشف میسر می‌داند. همان‌طور که هنگام قرائت فتوحات مکیه، شعرانی در یک روز دو بار و نیم آن را خواند. وی دراین‌باره در پایان کتاب “الیواقیت و الجواهر ” ذکر کرده است؛ و ما از اینکه زمان در آن محدود نشده، می‌بایست به تعجب و انکار بپردازیم، درحالی‌که اهل کشف طبقات زمین را در عالم مثال می‌بینند.[366]
نورسی علاوه بر اهل کشف، از «اهل کشف قبر»، سخن می‌گوید و به دیدارهای مکرر با اهل کشف، ارتباط با عامه مردم، گفتگوی مردم با آن‌ها در رویای صادقانه استناد می‌کند.[367]
نورسی بیش از اهل شریعت؛ اعتقادات، مسائل و احکام دینی را که اهل حقیقت و تصوف درصدها جلد نوشته و شرح و حاشیه زده‌اند، می‌پسندد و به آن تکیه می‌کند.[368] به همین خاطر نورسی در مثنوی العربی از زبان مولوی می‌آورد که علوم استدلالی شرعی و عالمان آن‌ها راه رفتن با پای چوبین است. وی، اهل کشف را باخبر از عالم مثال که بین عالم شهادت و عالم غیب است، می‌داند، هرچند برای کسب اطلاع کمی از آن عالم، به کشف یا رویای صادق و یا حداقل نگاه به مواد شفاف و تجسم معانی از آن‌ها نیازمند هستند.[369]
نورسی اخبار اهل کشف را که به علت شرایط معلق نیافتن، واقع نشده‌اند، موجب تکذیب خبردهندگان آن‌ها نمی‌داند، زیرا مقدر بوده‌اند اما به دلیل فراهم نبودن شرایط آن اخبار، واقع نشده‌اند. »[370]
نورسی می‌گوید: اهل کشف از او و رسایل النور خبر داده‌اند. وی سخنش را مستند به قول احمد سر هندی می‌کند که: فردی برای به اثبات رساندن همه حقایق ایمانی و اسلامی می‌آید. نورسی ضمن آنکه خودش را آن فرد مذکور می‌داند، می‌گوید: آن‌یک فرد نیست، بلکه همان رسائل النور است و اهل کشف رسائل را در نویسنده آن کشف کرده‌اند.»[371]

3-4 عرفان عملی

3-4-1 تعریف عرفان عملی:

به مجموعه برنامه‌ها و دستوراتی که سالک عملاً در خود پیاده می‌کند تا آن منازل سلوکی را یکی پس از دیگری سیر نماید و به‌حق نائل شود، عرفان عملی می‌گویند. طبق تعریف محقق قیصری، علم عرفان عملی شناخت راه سلوک و مجاهده است تا نفس از تنگناهای قیود جزئی رهایی یافته، به مبدأ خویش متصل گردد.
عرفان عملی با سلوک، عمل و مجاهدت بیرونی پیوند دارد و در پی تفسیر و بیان مقامات عارفان و درجه سالکان در قرب الهی از راه مجاهدت، تزکیه و تصفیه باطن است. هجویری درباره این هدف عارف می‌گوید: «به هر سو روی کند، در آن‌سو تجلی خدا را ببیند»[372] و سراج نیز می‌گوید: «خدا بین انسان و قلب انسان است» پس انسان‌دوست دارد به مقامی برسد که خدا را نسبت به خودش، از خود نزدیک‌تر ببیند.[373] هدف عارف، رهایی از حجاب‌های ظلمانی و نورانی و رسیدن به قرب الهی و درک حقیقت هستی و وصول به بالاترین مرتبه کمال یعنی توحید است.[374] درواقع حقیقت سلوک نوعی خاص از حرکت باطنی انسان است که به‌صورت اختیاری در قوس صعود صورت گرفته است و انسان سالک را به سعادت و رحمت می‌رساند.

3-4-2سلوک عملی نورسی

جزییات بیشتر و خرید متن کامل این پایان نامه در این لینک
Previous Entries آرای عرفانی بدیع‌الزمان سعید نورسی- قسمت 5 Next Entries آرای عرفانی بدیع‌الزمان سعید نورسی- قسمت 21